رضا قليخان هدايت

1435

مجمع الفصحاء ( فارسي )

داستان مهراب كابلى و اطلاع زال از رودابه دختر وى و عاشق شدن رودابه بر زال زر بسبب صفت كردن مهراب وى را در نزد سين دخت مادر رودابه يكى پادشه بود مهراب نام * زبردست و با گنج و گسترده كام به بالا بكردار آزاد سرو * برخ چون بهار و برفتن تذرو يكى نامدار از ميان مهمان * به دو گفت كى سرفراز جهان بس پردهء او يكى دخترست * كه رويش ز خورشيد روشن‌ترست ز سر تا به پايش بكردار عاج * برخ چون بهشت و به بالا چو ساج دو چشمش بسان دو نرگس بباغ * مژه تيرگى برده از پرّ زاغ دو ابرو بسان كمان طراز * برو توز پوشيده از مشك باز بر آن سفت سيمين دو مشكين‌كمند * سرش گشته چون حلقه‌يى پايبند رخانش چو گلنار و لب ناردان * ز سيمين برش رسته دو ناروان دل زال يكباره ديوانه گشت * خرد دور شد عشق هم‌خانه گشت همىگشت يك‌چند بر سر سپهر * دل زال زر تا سر آكنده مهر چنان بد كه مهراب روزى پگاه * برفت و بيامد از آن بارگاه گذر كرد سوى شبستان خويش * همىگشت بر گرد بستان خويش شگفتى برودابه اندر بماند * همى نام يزدان برو بربخواند يكى سرو ديد از برش گرد ماه * نهاده بمه بر ز عنبر كلاه بدينار و گوهر بياراسته * بسان بهشتى پر از خواسته بپرسيد سيندخت مهراب را * ز خوشاب بگشاد عنّاب را كه چون رفتى امروز چون آمدى * كه بادا ز تو دوردست بدى چه مرديست اين پرهنر پور سام * همى تخت كام آيدش يا كنام خوى مردمى هيچ دارد همى * پى نامداران سپارد همى چنين داد مهراب پاسخ بدوى * كه اى سرو سيمين بر ماه روى دل شير نر دارد و زور پيل * دو دستش بكردار درياى نيل چو بر گاه باشد زرافشان بود * چو در جنگ آيد سرافشان بود